دفاع مقدس
 معرفي شهيد
نام :    سيد كاظم

نام خانوادگي :    موسويان حر

تولد : 1347

شغل :    كارمند

تاريخ شهادت :     12 فروردين 1370

محل شهادت  :      قصر شيرين


با حمله ي نا جوانمردانه  منافقين كوردل در فروردين 1370 به مناطق غرب كشور و كشته و زخمي كردن عده اي از هموطنان كرد در روستاهاي قصر شيرين سپاه پاسداران استانهاي همدان و كرمانشاه با يورش به مواضع منافقين در نقطه صفر مرزي باعث عقب راندن اين فرقه ضاله به كردستان عراق شدند وبعد از اين پيروزي در حالي كه خسارات وتلفات سنگيني به انها تحميل كرده بودند با يك يورش دموكرات منطقه برخود كردند چندين نفر از دلاورمردان شهيد يا زخمي شدند

شهيد سيد كاظم موسويان با ديدن يكي از دوستان خود بر روي زمين برميگردد كه او را هم با خود ببرد كه خمپاره سرگردان بين او دوستش بر روي زمين ميخورد و انها را به سوي پروردگارشان هدايت ميكند تا هميشه اين حماسه بر مردم شريف كرمانشاه و همدان نقطه عطفي از دلاوري ها باشد

باشد كه ما هم راه دلاوراني چون او را گرامي داشته و راهشان را با اطاعت از ولايت فقيه ادامه داده ودست دشمنان را از ايران دور نگهداريم

|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390  |
 
لبخند بزن رزمنده
بمبهای بد قول



اوایل جنگ روی ارتفاعات بابایادگار در غرب بودیم. دشمن مرتب بمب خوشه ای میریخت . هر چی داشت گذاشته بود وسط و بین ما به صورت برادرانه تقسیم میکرد.
بعضی اوقات بمب ها زیر قولشان می زدند و عمل نمیکردند و به لشکر اسلام می پیوستند نوارهای معلقشان را در هوا به جدیدی ها نشان میدادیم و می گفتیم : نگا نگا خلبانش داره پایین می اد که خودشو تسلیم کنه . طفلی ها اونا که ساده تر بودند دهانشان باز می ماند و تا نوارها کاملا به زمین بیفتند به اسمان خیره می شدند و چون معملا با ما فاصله زیادی داشتند دست اخر هم گمان نمیکنم می فهمیدند که قضیه چیست
|+| نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390  |
 

شیرمردی از تبار آرمان

یکی از اسرای عراقی در خاطرات خود می نویسد :

(( روستاهای مورد نظر تیپ ۳۶ و گردان تانکی  اشغال شد و درگیری خاتمه یافت و بلافاصله همه ما راهی روستا شدیم . چیزی که در مقابل چشمانمان قرار داشت صحنه های دردآلودی بود که من تا آن موقع ندیده بودم . پیرزن ها و پیرمردان از پا افتاده همراه با کودکان وحشت زده  کز کرده و مظلومانه به تماشای غارت اموالشان نشسته بودند. هنوز بوی خوش غذاهای روستایی که از مطبخ ها به هوا برمی خاست به مشام می رسید. سربازها پیرمردی را تازه گرفته بودند پیش فرمانده هنگ دوم سرهنگ ستاد زهیر یونس علی آوردند. او خیلی سر سختی میکرد خودرا از شر سربازها نجات دهد. ولی گلوله هایی که از تفنگ یکی از سربازها  بیرون جهید و بر سینه او نشست.این فرصت را از او گرفت و او را نقش بر زمین ساخت.لحظاتی بعد افراد هنگ با مقاومت سر سختانه فرد دیگری روبرو شدندمحافظان فرمانده هنگ از چهار طرف به او نزدیک شدند . اما درست زمانی که سربازها به چند قدمی اش رسیدند او در حالی که فریاد میکشید: (( من هرگز تسلیم شما نمیشوم.)) ضامن نارنجکی را که در دستش نگه داشته بود كشيد.اين بار فرمانده جنگ كه فرمانده هنگ  از مقاومت اوشگفت زده شده بود و تا حدي عصباني فرياد زد :(( چرا خودت را تسلیم نمی کنی ؟ چرا . . .؟ )) 

هنوز حرف سرگرد تمام نشده بود که او شجاعانه پاسخ داد :(( من تا آخرین نفسم از اسلام دفاع میکنم .)) فرمانده هنگ که از این سرسختی عصبانی شده بود فریاد کشید و از او خواست که به امام (ره) توهین کند ولی او فریاد کشید: (( مرگ بر صدام  ))

سرگرد از این لجاحت و سرسختی پیرمرد خونش به جوش آمده بود.کلتش را کشید و چند گلوله به سینه پیرمرد شجاع شلیک کرد و در حالی که دستش را  برای پرت نارنجک بلند کرده بود بر روی خاک آرام گرفت.

                                                                                       به نقل از ماهنامه جاودانه ها

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قاصدک در یکشنبه یکم آبان 1390  |
 عجیب‌ترین شهادت

عجیب‌ترین شهادت /عکس

به یاد شهید عباس حسن


پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین که شدم برای یک لحظه مسافران را برانداز کردم که ناگاه چشمم به او افتاد که روی صندلی‌های ردیف آخر نشسته بود

عجیب‌ترین شهادت /عکس

پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین که شدم برای یک لحظه مسافران را برانداز کردم که ناگاه چشمم به او افتاد که روی صندلی‌های ردیف آخر نشسته بود. آشنایی مختصری با او داشتم. طلبه‌ای بسیجی که بسیار مؤدب و مقید به آداب اجتماعی بود. او در یکی از مدارس جنوب تهران مشغول تحصیل بود... با اشتیاق رفتم و کنارش نشستم. با احترام زیاد به من جا داد و پس از سلام و احوال‌پرسی از او پرسیدم: «راستی عباس! اهل کجای تهران هستی؟»

در حالی که سرش را به زیر انداخته بود با گوشه‌ی چشم نگاهی به من کرد و گفت: «خانه مان در کوی  مهران است».

خیلی تعجب کردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبه‌ی هم محل ما هستی که بچه ها به من گفته بودند! منم بچه‌ی همان کوچه ام!».

عباس با لبخند ملیحی گفت: «پس شما هم همان طلبه‌ای هستید که شنیده بودم ساکن کوی مهران است؟» بعد هر دو خندیدیم و خوشحال از این اتفاق جالب، ساعت‌هایی را کنار هم گذراندیم. آنچه مرا به حیرت واداشته بود، اخلاص، ایمان و بی‌آلایشی او بود.

ساعت دو نیمه‌ی شب می‌بایست از هم جدا می‌شدیم. او باید اندیمشک پیاده می‌شد و من مقصدم اهواز بود. ساختمان‌های پرخاطره‌ی پادگان دوکوهه پیدا شد، مکان مقدسی که قدمگاه هزاران شهید بسیجی و ده‌ها سردار دلاور همچون حاج احمد، حاج همت، حاج رضا، حاج عباس، حاج دستواره و حاج توری بوده و هست.

عباس از جایش برخاست، گویی نیرویی مرا به طرف او می‌کشید. با آرامی گفت: « . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 یادی از شهید شاعر قربون کبوترای حرمت . . .

قربون کبوترای حرمت امام رضا(ع)


قرار بود آن شب حرکت کنیم به سمت اسلام آباد و نزدیک غروب بود که متوجه شدم آقا غلامعلی برای بچه های دسته، روضه حضرت رقیه می خواند .آنقدر این روضه را با سوز می خواند که بچه های گردان دور او حلقه می زدند . به یکی از بچه ها گفتم : غلامعلی نوربالا می زنه، بعید میدونم سالم برگرده


شهیدی که قول داد همه را شفاعت کند

شهید غلامعلی جندقی معروف به رجبی در سال 1333 در محله خیابان آذربایجان تهران در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد .پدر وی حاج حسن که از اساتید برجسته اخلاق و عرفان زمان خود بود، اهتمام ویژه‌ای در تربیت فرزندان خود ورزید .

غلامعلی بنابر راهنمایی‌ها و تربیت پدر بزرگوارش مداحی اهل بیت (ع) را از همان سنین نوجوانی آغاز و به دلیل آشنایی با معارف قرآنی و اسلامی استعداد در حفظ شعر و سوز صدای وی توانست در این عرصه سریع رشد نماید تا بدان جا که از سبک‌ها و اشعار وی مداحان برجسته بسیاری استفاده می‌نمودند. شعر معروف:

قربون کبوترای حرمت

قربون این همه لطف و کرمت

از نمونه این اشعار است .

وی با انتخاب شغل معلمی راه پدر بزرگوارش را ادامه داد و در مدت عمر کوتاه خود توانست تأثیرات به سزایی بر اطرافیان خود به ویژه جوانان بگذارد .

تربیت نسل جوان در محیط مسجد و مدرسه، شهید غلامعلی رجبی را از حضور در جبهه‌های حق علیه باطل باز نداشت و سرانجام در 5 مرداد سال 1367در سن سی و چهار سالگی در عملیات مرصاد توسط گروهک منافقین به شهادت رسید .

دوستان و نزدیکان این شهید بزرگوار که مادحین و سخنوران معروف و مشهوری هستند در خاطره‌ای از شخصیت بزرگوار این شهید این گونه می‌گویند:

* آمار شهدای مدرسه در زمانی که مدیر بود افزایش داشت

احاطه کاملی روی دانش آموزان داشتند . به بعضی از ما که شناخت بیشتری داشتند مأموریت می‌دادند تا روی دیگر دانش آموزان که از لحاظ درسی و اعتقادی ضعیف‌تر بودند با نظارت و راهنمایی خودشان کار کنیم و واقعاً هم نتیجه می‌گرفتیم. مثلاً آمار شهدای مدرسه در زمانی که ایشان مدیر بودند افزایش محسوسی داشت .

خاطره از سید فرهاد حسینی

 * . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 عشق بازی کار هر شیاد نیست

عاشقانه‌های یک خلبان با همسرش/عکس


خاتون من، مهناز خانم گلم سلام. بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی‌گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است...


عاشقانه‌های یک خلبان با همسرش/عکس

عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سال‌های دفاع مقدس بیش از یک صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.

دوران در تاریخ 7/9/1359 اسکله «الامیه» و «البکر» را غرق کرد و در عملیات فتح المبین نیز حماسه آفرید. در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف مورد نظر او نا امن کردن بغداد از انجام کنفرانس سران کشورهای غیر متعهد بغداد بود.

اما هنگام عملیات اصابت موشک عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز کرد و تمام بمب‌ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت.

کاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالک غیر متعهد پرواز کرد. او در آخرین لحظات با یک عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل کوبید.

سردار دلاور ایران اسلامی در روز سی‌ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.

سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه‌ای از استخوان پا به همراه تکه‌ای از پوتین عباس دوران به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاک سپردند.

روحمان با یادش  شاد

 آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه‌ای است که شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

خاتون من، مهناز خانم گلم سلام.

بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی‌گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی‌شناسد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 اگر آه تو از جنس نیاز است . . .

اولین داوطلب تفحص در منطقه چنگوله


رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گفت: شهید «عباس عاصمی» رزمنده گمنام دفاع مقدس و پاسداری منضبط، دلسوز، پی‌گیر، جدی و عاشق شهادت بود. سردار سید محمد باقر زاده در خصوص شهادت فرمانده اطلاعات سپاه علی‌بن‌ابی طالب (ع) استان قم شهید «عباس عاصمی» و هم رزمانش اظهار داشت:


اولین داوطلب تفحص در منطقه چنگوله

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گفت: شهید «عباس عاصمی» رزمنده گمنام دفاع مقدس و پاسداری منضبط، دلسوز، پی‌گیر، جدی و عاشق شهادت بود.

سردار سید محمد باقر زاده در خصوص شهادت فرمانده اطلاعات سپاه علی‌بن‌ابی طالب (ع) استان قم شهید «عباس عاصمی» و هم رزمانش اظهار داشت: سرهنگ عاصمی، شهید احمدی تبار که در گذشته به نام احمدلو معرفی شده است و شهید اکبر جمراسی از رزمندگان 8 سال دفاع مقدس و هم رزمان شهید مهدی زین‌الدین بودند که در گروه اطلاعات لشکر خط شکن و دلاور علی بن ابیطالب (ع) با سردار شهید زین‌الدین و دیگر شهدای سرافراز این لشگر دوستی دیرینه داشتند.

وی ادامه داد: این شهدا از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی با حضور در سپاه پاسداران و شرکت در عملیات‌های دفاع مقدس نقش بسیار مؤثر و گسترده‌ای را در پیروزی‌های رزمندگان اسلام داشتند.

رئیس کمیته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح بیان کرد: این شهدا بعد از جنگ تحمیلی نیز هیچ‌گاه خود را از فضای جبهه جدا نکردند بلکه با حضور در گروه تفحص و کمک به عملیات جستجوی ابدان مطهر شهدا تلاش کردند همچنان در مسیر نورانی شهدا حرکت کنند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 یک ربع مانده به شهادت

یک ربع مانده به شهادت


 با بیست نفر از دوستان جیرفتی در بستان همکار بودم. هر جا که می‌رفتیم، با هم بودیم. بین ما دوستی و صمیمیت زیادی پدید آمده بود.

یک روز که از رقابیه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم...


یک ربع مانده به شهادت

با بیست نفر از دوستان جیرفتی در بستان همکار بودم. هر جا که می‌رفتیم، با هم بودیم. بین ما دوستی و صمیمیت زیادی پدید آمده بود.

یک روز که از رقابیه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :

‹‹ آقای بلوچ اکبری! جانمازت را جمع کن، اول برو گروهان ارتش؛ بلدوزری گرفته‌ام؛ بارش کن بیاور، بعد برگرد نماز بخوان ››

گفتم: ‹‹ نمازم را می‌خوانم، بعد می‌روم ››

اما فرمانده اصرار کرد و گفت : ‹‹ اول برو جایی که گفتم، بعد برگرد نماز بخوان ››

دیدم اصرار فایده‌ای ندارد؛ همین طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم.

فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 کیلومتر بود.

به گروهان که رسیدم، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران کردند.

من سریع رفتم داخل سنگر ارتش. یک ربع بعد که اوضاع آرام شد، دیدم بستان در هاله‌ای از دود غلیظ و سیاه گم شده است.

 وقتی برگشتم، دیدم تعدادی از دوستان شهید شده‌اند. بچه‌هایی که داشتند برای دوستانشان گریه می‌کردند، با دیدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسیدند : ‹‹تو زنده‌ای، شهید نشدی!؟

گفتم : ‹‹ شهادت لیاقت می‌خواهد، من حالا حالاها کنار شما هستم. ››

با بچه‌ها رفتیم داخل اتاقی که جانماز پهن بود. دیدیم یک بمب خوشه‌ای درست در نقطه‌ای که من می‌خواستم نماز بخوانم، فرود آمده و جانمازم را کاملاً سوزانده و از بین برده است.

بچه‌ها گفتند : ‹‹ شانس آوردی! اگر فرمانده اصرار نکرده بود، تو حالا اینجا نبودی، توی آسمان‌ها بودی! ››

حرف آن‌ها واقعیت داشت. اصرار فرمانده برای رفتن من خواست خدا بود. اگر خداوند مقدر نکرده بود، من با جانمازم می‌سوختم، اما تقدیر الهی چیز دیگری بود.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 فرهنگ جبهه

بخدا فقط یک جفت پوتین برداشتم


به اعتراف دوست و دشمن ، دوران 8سال دفاع مقدس دارای ویژگی های منحصر به فردی بود که در هیچ جنگ دیگری شاهد آن نبودیم.

در این میان روحیه عالی رزمندگان ما از جایگاه ویژه ای برخوردار است و در حاشیه آن طنز و شوخی های رایج در جبهه که دقیقاً همراه با رعایت ادب و نزاکت بود جالب و شنیدنی است ...


به اعتراف دوست و دشمن ، دوران 8سال دفاع مقدس دارای ویژگی های منحصر به فردی بود که در هیچ جنگ دیگری شاهد آن نبودیم.

لبخند

در این میان روحیه عالی رزمندگان ما از جایگاه ویژه ای برخوردار است و در حاشیه آن طنز و شوخی های رایج در جبهه که دقیقاً همراه با رعایت ادب و نزاکت بود جالب و شنیدنی است ...

چه برداشتی از جبهه دارید؟ بخدا فقط یک جفت پوتین برداشتم.

اللهم الرزقنا ترکشا قلیلا و مرخصی کثیرا.

سئوال خبرنگار از بچه بسیجی ها : چه برداشتی از جبهه دارید؟ بخدا فقط یک جفت پوتین برداشتم.

کلوا و اشربواحتی اذابلغت الحلقوم

دنیا دو روز است  سه روز هم تو راهی میشه پنج روز

مادرم گفته همه چیز بخور جز تیر و ترکش (جواب پرخورها به دیگران)

آرپی جی نزن تو خاکریز ما (وسط حرف ما نیا)

چهره ترکش پسند(صورت نورانی)

موقعیت ننه(سنگر تدارکات که مثل خانه پدری به آدم می رسند)

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند(در حال رد شدن از میان همسنگران ، که دست و پای آنان را لگد می کند.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 قبر شماره 42 /عکس

قبر شماره 42 /عکس


 از سر مزاح ، روی کاغذی نوشتند: «شهید اسلام ، طلبه مجاهد، مهرداد خواجوی» و کاغذ را گذاشتند روی سینه ی او و عکسی به یادگار گرفتند. هیچ کس تصور هم نمی کرد که این مزاح ِ دوستانه ، مدتی بعد به حقیقتی جدی بدل شود


مهرداد خواجوی گَوَنی سال 1348 در تهران متولد شد. پدرش «احمد» از اهالی گلباف (شهری از توابع کرمان) بود. وی در سال  در سال 1359، به کرمان مراجعت کرد. مهرداد به سال 1362، راهی حوزه علمیه کرمان شد. مهرداد در اواخر همان سال با وجود تمام مخالفت ها عازم جبهه شد و در آغاز ورود، به واحد اطلاعات عملیات لشکر «ثارالله (ع)»،پیوست. مهرداد، دیگر جبهه ها را رها نکرد تا سرانجام  در خرداد سال 1367، در منطقه شلمچه بر اثر ترکش خمپاره  به سرش، به شدّت زخمی شده و چند روز بعد، در بیمارستانی در اهواز،
بال در بال ملائک گشود.

 

عکس زیر ، شهید خواجوی را در خوابی عمیق نشان می دهد. رفقای مهرداد ، از سر مزاح ، روی کاغذی نوشتند: «شهید اسلام ، طلبه مجاهد، مهرداد خواجوی» و کاغذ را گذاشتند روی سینه ی او و عکسی به یادگار گرفتند. هیچ کس تصور هم نمی کرد که این مزاح ِ دوستانه ، مدتی بعد به حقیقتی جدی بدل شود و پیکر پاکِ مهرداد خواجوی ، پیچیده در کفن ، با چنین نوشته ای بر روی سینه اش ، به تهران منتقل شده و در بهشت زهرا(س) آرام بگیرد.

مرقد پاک مهرداد در بهشت زهرا (س) ، قطعه : 26، ردیف : 577 ، شماره :42 قرار دارد.

قبر شماره 42 /عکس

قبر شماره 42 /عکس

«شهید اسلام ، طلبه مجاهد، مهرداد خواجوی» (نفر اول از چپ)

 

روحمان با یادش شاد

|+| نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390  |
 فرهنگ جبهه

عبارت های آشنا

در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود، مفهوم تذکّر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این عبارت های آشنا را با هم مرور می کنیم.

گلوله آر.پی. جی ساخت ایران

رزمندگان

گلوله ای که در مقایسه با نوع خارجی اش از قدرت فوق العاده ای برخودار بود و از هر نقطه که به هدف می خورد منفجر می شد. توفیری نمی کرد که از سر یا پهلو بخورد. تا وقتی که سوخت و خرج داشت می رفت، از حداقل 300 متر تا بیش از 1100 متر. هیچ وقت نظیر گلوله آر.پی.جی های خارجی در مسافت معینی روی هوا منفجر نمی شد و نمی افتاد. خلاصه، وضع مشخصی نداشت و مثل خیلی ها حساب و کتاب سرش نمی شد. راه خودش را می رفت، یلخی یلخی. و در روبرو شدن با دشمن و نقل و انتقالات او بی ترمز بی ترمز

 دانشگاه امام حسین

جبهه جنگ با دشمن بعثی.

همان جا که درسش عشق، مدرکش شهادت و معلمش آقا و مولا حسین (ع) است. ردی هایش به قول خود بچه ها، جا مانده ها و وامانده های از کاروانی هستند که رو سوی کربلا دارد و دانشجویانش، جان بر کفان بسیج، لشکر مخلص خدا هستند که به تعبیر پیر انقلاب و پدر امت امام(ره) «دفتر تشکیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضا نموده اند». دانشگاهی که هر روز آن روز ابتلا و امتحان نهایی است. شرط راه افتادن به آن ایمان است و نمره الف را در آن پیوسته به اخلاص می دهند. 

همای رحمت

تیر و فشنگ.

تعبیری است نزدیک به «رحمت الهی» که برای ترکش به کار می رود و غالباً به تیرو فشنگی گفته می شود که باعث جراحت است و رحمت و مغفرت و شهادت را با خود می آورد. همایی که بر سر و روی دوش هر که نشست، او را به سعادت ابدی می رساند، نه سعادتی که گاه هست و گاه نیست . معنی دیگری است از سبب خیر شدن عدو، و اقبال به زخمی که دوست می زند و از هزار مرهم التیام بخش تر است و لاجرعه نوشیدن جام بلایی که ساقی آن عشق است. 

فیلتر شهادتت مبارک

فیلتر های خراب و تو رفته و غیر قابل استفاده ای که گاز شیمیایی را از خود عبور می دادند و بعضی فیلتر های ساخت خودمان که مرغوبیت کافی نداشتند، بچه ها تا چشمشان به این نوع فیلترها می افتاد، می گفتند: بچه ها فیلتر شهادتتان مبارک! یا به برادری که احیاناً از روی ناچاری از آنها استفاده می کرد می گفتند: برادر شهادتت مبارک.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390  |
 شناسنامه ای برای همه

شناسنامه ای برای همه

دفاع از حقیقت، تنها در جنوب و غرب و خط مقدم نبود. گرچه هر گاه صحبت از دفاع مقدس می‌شود، آنچه که به ذهن ما می‌رسد همان گوشه از کشور است. اما این مشت گره کرده مردمی که به دهان استکبار زده شد، از بازوی قدرت مردم مستضعف و دردمندی بودند که در پشت جبهه‌ها و درون شهرها بودند.

دفاع مقدس

دفاع از حقیقت، تنها در جنوب و غرب و خط مقدم نبود. گرچه هرگاه صحبت از دفاع مقدس می‌شود، آنچه که به ذهن ما می‌رسد همان گوشه از کشور است. اما این مشت گره کرده مردمی که به دهان استکبار زده شد، از بازوی قدرت مردم مستضعف و دردمندی بودند که در پشت جبهه‌ها و درون شهرها بودند. از بازوی همین مردم کوچه و بازار، اعم از مرد و زن و کودک، جوان و طلبه و دانشجو و کارمند و کارگر و ... که بدون هیچ چشم‌ داشتی هر آنچه را که برای پیروزی در این جنگ عقیده لازم بود، تهیه می‌کردند و در انتظار ضربه نهایی فرزندانشان بودند؛ باید اعتراف کرد که اگر نبود حمایت‌های مادی و معنوی این مردم در شهرها و روستاها، این قافله‌ها بسیار زودتر از آنچه به نظر می‌رسد از راه مانده بود و می‌رفت آنچه نباید می‌رفت! و می‌شد آنچه نباید می‌شد.

آری، تمام ایران از شمالی‌ترین نقطه آن تا جنوبی‌ترین نقطه آن، خط مقدم جهان اسلام بود و هر قلبی که برای این جبهه می‌تپید، برای رزمنده‌اش آنچه در این میان مطرح نبود، منافع شخصی بود و آنچه مطرح بود، منافع اسلام برای رضای خدا بود و آن کس که مخلص بود در این جبهه بود و مهم نبود که در کجای این خاک است. مهم حضور بود و او حضور داشت. گرچه حضورش مادی نبود و اگر از همان رزمنده تفنگ به دست در سنگر می‌پرسیدی که تو می‌جنگی، بی‌گمان می‌گفت: نه ما می‌جنگیم.

هر قشری و صنفی هرچه می‌توانست دریغ نمی‌کرد.

. . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390  |
 نگذاریم صدای حاج همت در درونمان گم شود

صدای همت هنوز می آید!

به بهانه ی شروع عملیات خیبر در اسفند ماه 1362

 تهران- زمستان 1362

شهر را نا امیدی فرا گرفته. فریاد یأس گوش امید را کَر کرده است. روزهای سرد زمستان یکی یکی تمام می شوند و شب ها در این معرکه ی نفس گیر یأس و امید دوست داشتنی ترند.

زمستان سال شصت و دو با تمام قوا از راه رسیده است. چند ماهی است پیروزی چشمگیری در جبهه ها اتفاق نیفتاده است. شیرینی فتح خرمشهر که خدا آزادش کرده بود آرام آرام از ذهن ها پاک شده است. حالا مردم همه می گویند کاش جنگ، بعد از فتح خرمشهر تمام می شد. رادیو و تلویزیون اخبار پیروزی های نصفه و نیمه ی عملیات ها را مخابره می کند. هیچ کدامشان شبیه فتح خرمشهر نیست. عملیات مسلم ابن عقیل کمی بیشتر از مسلم در کوفه توفیق پیدا می کند و این بار کربلای یاران حسین (ع) در "محرم"، "دهلران" می شود و "عین خوش".

 پادگان دوکوهه – زمین صبحگاه – بهمن 1361

نیروهای لشگر 27 محمدرسول الله(ص) گردان به گردان گوشه گوشه ی زمین صبحگاه نشسته اند و چشم دوخته اند به دهان فرمانده گردان. فرماندهان عملیات را  تشریح می کنند. خاک منطقه رمل است. مراقب کمین های دشمن باشید و ...

صدای همت هنوز می آید!

فکه - منطقه عملیات والجفر مقدماتی

دشمن از قبل در جریان عملیات قرار گرفته است. میادین مین یکی پس از دیگری در مسیر نیروهای ایرانی در نظر گرفته شده است. سیم خاردارهای حلقوی گاهی حتی شش حلقه در کنار هم لابه لای میدان های مین روی زمین ریخته شده است. کانال هایی به عرض 2 تا 9 متر در دل زمین جا خوش کرده اند. یکی از این کانال ها قتلگاه گردان کمیلی ها شده است. دیگری محل عروج گردان حنظله ای ها. حالا فکه قتلگاهی است که جای جایش را خون یاران آخرالزمانی سیدالشهدا (ع) رنگین کرده است.

بعد از عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد تحولات نظامی و سیاسی منطقه دچار تحول شد و وزنه ی این تحولات به سمت ایران سنگینی کرد. بعد از این پیروزی غرور آفرین قدرت ایران پای میز مذاکرات سیاسی دو چندان شد و عراق و حامیانش به خصوص آمریکا باید این شرایط را به نفع خودشان تغییر می دادند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390  |
 روایتی از بسیجی جانباز علیرضا دلبریان
دانش آموز شهید،پیک شجاع گردان کوثرمجید دلبریان

دانش آموز شهیدمجید دلبریان

بیست وسه سال پیش دربهمن سال ۱۳۶۶ بجه های گردان کوثر روی ارتفاعات مستقر بودند،

هوا خیلی سرد بود،از آسمان، برف و باران که بماند ، یخ میبارید

داخل سنگرهای مرطوب و سرد بچه ها چراغ والرها رو بغل گرفته بودن اما سرمای استخوان سوز گرمای والرها رو خنثی میکرد

هوا رو به تاریکی میرفت ، بی سیم زدند غذای بچه ها رو با خشایار (نفربرهایی که بجایی لاستیک ، شنی دارن) تا نزدیکی آوردن دیگه از این بیشتر نمیتونیم ازدامنه کوه بالا بیایم

اون قدر هوا سرد بود که خیلیها شکم گرسنه رو در سنگر ترجیح میدادند برغذا

اما باید غذا به بچه ها میرسید

مجیدکه پیک گردان بود به همراه یکی دیگر از مسئولین گردان برای آوردن غذا از سنگر بیرون رفتن

دقایقی بعد مجددا تماس میگیرند،پس کو؟ بچه های شما نیامدند غذا رو ببرند؟ 

. . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390  |
 با من سخن بگو دو کوهه

با من سخن بگو دوکوهه

  

اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟ بگویم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‎ها را در خود جای می‎داد و بعد سکوت کنیم؟

 پس کاش نمی‎پرسدی که دوکوهه کجاست چرا که جواب گفتن به این سوال بدین سادگی‎ها ممکن نیست. کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‎آمدی.

دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است با بسیجیها و از آنها روح گرفته است روحی جاودانه. یک بار دیگر! سلام دوکوهه قطارها دیگر در دوکوهه نمی‎ایستند و بسیجیها از آن بیرون نمی‎ریزند.

 قطارها دوکوهه را فراموش کرده‎اند. اما شهداء انسی دارند با دوکوهه که مپرس.  می‎گویی نه؟ از حوض روبروی حسینیه حاج همت بپرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته‎اند. 

در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده‎اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست. من چه بگویم اینها سخنانی نیست که بتوان گفت. تو خودت باید دریابی وگرنه چه جای سخن؟

  ای دوکوهه، تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده‎گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می‎کنی در فراق پیشانیهایشان که سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهای عاشقانه؟

سکوت کرده و دم برنمی‎آورد. ما که می‎دانیم زمان بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می‎یابد باقی است. پس از حسینیة حاج همت بخواه که مهر سکوت را از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

حسینیه حاج همّت قلب دوکوهه است حیات دوکوهه از اینجا آغاز می‎شد و به همین جا باز می‎گشت. وقتی انسان عزادار است. قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب می‎آموزند

دوکوهه قطعه‎ای از خاک کربلا است،

اما در این میان حسینیه را قدری دیگر است. کسی می‎گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او و کربلاست گفتم حسینیه را آن زبان هست. کو محرم اسرار؟ دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته است که اکنون در این روزهای تنهایی جایی مغموم‎تر از آن نمی‎یابی.

 دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت دلش برای شهدا تنگ شده است. عالم محضر شهداست اما کو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ 

زمان می‎گذرد و مکان‏ها خروجی شکستند اما حقایق باقی هستند. شهید حاجی‎پور زنده است من و تو مرده‎ایم. شهدا صدق و استقامت خویش را در آن عهد ازلی که با خدا بسته بودند اثبات کردند. 

|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390  |
 
 
بالا